August 21, 2014

Metropolis

چند روز بود ليفم كار نمى كرد. توى شلوغى مترو هر چى بساط اين پيرزن ليفيا رو زير و رو كردم يه ليف كنفى كه اونقدر زبر نباشه كه پوست آدم رو رنده نكنه، پيدا نكردم. يه پاشنه كش با كله ى فاميل دور، پشت بندش، دو تا بسته دوازده تايى شمع بى اشك خريده بودم كه توى اون خرماچپون واگن، ديدم خيلى وقته از باقرخان رد شديم. يه بسته ديگه شمع خريدم و، بالاخره اتفاقه ديگه، پل مديريت پياده شدم. نميدونم هوا واقعن شرجى بود، يا عرق فشرده ى كشاله هاى توى مترو بود كه تازه اثر كرده بود. هرچى بود، تا پامو گذاشتم بيرون يه نسيم مرطوبى كه بوى باقالى دوشب مونده ميداد، خورد به صورتم. باقالى رو با گلپر كه اصن دوس ندارم. حالا باز فلفل سياه و آبليمو يه چيزى. بهتر از همه خونه ى عموم اينا بود كه با غلافش مى پختن و خيلى هم تندش ميكردن. شلغم هم تا اونجا كه يادمه زياد مى خوردن. يه جور دسرمانندى. يزدى هم نيستن ها. بى احترامى به اقوام و ملل نباشه. فك كنم اونو هم تند ميكردن. من تا همين دو سه ماه پيش لب به شلغم نزده بودم. تيريپ ايش و ويش. گئول كه سرما خورده بود، پختم. شلغم كه خوب پخته باشه و چاقو كه نسبتن تيز باشه، يه جور خيلى خوبى قاچش ميكنه. فرت فرت. يه تـَن زدم، مزه ش هم بد نبود. طعم كه نداشت. بو داشت و شورى. و باقالى. جريان سيال ذهن نيست ها. حواسم پرت شد فقط. سه چار قدم بيشتر نرفته بودم كه حس كردم يكى داره تـِپ تـِپ ميزنه پشت زانوم. با همون ريتمى كه فرامرز قريبيان توى اكثر فيلماى كيميايى از پشت ميزنه رو شونه ى رفيق تخميش كه بعد از بلبشوى سى تير مهتاب رو ول كرد و رفت تو افق ناپديد شد. برگشتم ديدم يه پسره ى سيه چرده س، به قواره ى يه نون بربرى. سنگك هم نه حتى. بچه جون آدامس نميخوام. كيت كته. كيت كته؟ خب دوتا بده. خيلى انى. هنه؟ ميگم خيلى انى عناقا. خنده م گرفته بود. يه جور خيلى حرفه اى مى گفت: ان. جنابعالى؟ من كودك كارم. هرهر، باز خوبه جيمز باند نيستى. مثه بز نگام كرد. جورى كه خجالت كشيدم از شوخى ضعيفم. جريان چيه؟ هيچى. نه، جدى، جريان چيه؟ هيچّى ديگه، بعد از سه سال پست نميذاشتى لابد مى گفتن طرف لال مرد. چرت ميگيا، چه ربطى داره؟ چرت نميگم، آخه فلسطين به تو چه؟ تو مثكه مشكل داريا، من هر چى بخوام مى نويسم. نميخواى نخون. آره مشكل دارم، دووشوارى هم دارم. چطور واسه كودكان كار كه ميرن زير ماشين صدات در نمياد؟ مجتباى خودمون پارسال دم چارراه شهربازى له شد زير سمند. واسه بچه هاى كوره آجرپزى كه سل ميگيرن چرا صدات در نمياد؟ واسه بچه هاى قاليباف كه سل ميگيرن؟ واسه بچه هاى آفريقا كه سل ميگيرن؟ اونا از گشنگى ميميرن البته، ببخشيدها. ديگه بدتر. ديگه بدتر. بعد زد زير گريه. يعنى نزد، ولى تا دمش رفت. تو مثكه صمد بهرنگى زياد ميخونى، نه؟ آره، ميخونم، كه چى؟ اينا انبازى تورو توجيه نميكنه. اين همه بچه هر روز داره همه جاى دنيا به گا ميره، اونوخ فقط غزه آدمه؟ ما انيم؟ ميخواى همين الان برات برم زير پرادو كه حاليت بشه؟ ديدم اين كودك كار قصه ى ما داغونتر از اين حرفاس. واسه اينكه جو رو تلطيف كنم با لهجه ى داوِنـَـه گفتم: تو نوَفهمى. يعنى ميگى من نفهم ام؟ يه لحظه چشمامون رو هم گير كرد، بعد شروع كرديم در حاليكه دستامون رو زير شكممون گرفته بوديم بطرز وحشيانه اى، كه در عين حال مصنوعى بود، خنديدن. از اينجا به بعدش ديگه حالت جشنواره اى پيدا ميكنه. دستش رو گرفتم رفتيم لبه ى اتوبان نشستيم. از اونجا بيغوله هاى زير پل مديريت پيدا بود، كه معتادا مشغول معتادى كردن بودن و بدبختا مشغول بدبختى كشيدن. من يه بحث خيلى منطقى و جامع رو شروع كردم و خيلى قشنگ و وارد براش توضيح دادم كه چرا. خورشيد تقريبن غروب كرده بود كه شروع كرديم به روشن كردن شمعا، يكى واسه مجتبا، يكى واسه آجرپزى، يكى واسه قاليبافا، يكى واسه آفريقا، يكى واسه هواپيماى مالزى، يكى واسه بوسنى، يكى واسه فلسطين، يكى ديگه هم واسه فلسطين، يكى ديگه هم...ء

3 comments:

  1. بچه های سردار قالیباف خوب خوبن سلام دارن خدمت تون

    ReplyDelete
  2. من هیچ وقت نمی‌فهمم که هر وقت که اراده کنی چیزی مثل این می‌نویسی یا حالیست که گاه هست و گاه نیست. اگر اولی، باید بیشتر اراده کنی.

    خلاقیت، این آفت بزرگ جهان مدرن، که آدم‌ها رو تشویق به تکراری نبودن می‌کنه و هنر رو به نوآوری تقلیل می‌ده و جهان رو از سعدی‌ها محروم می‌کنه و هنرمند رو بیش از پیش قانع می‌کنه که از آثار خودش به خاطر «تکراری» بودن خسته بشه، گریبان شما رو هم می‌گیره انگار گاه و بیگاه. من دوست داشتم آرشیو چلوکباب هزار برابر این بود و مثل جلدهای کتاب‌های محبوب دائم می‌خوندمشون. نویسنده اما احتمالا دائم دوست داره سخن تازه بگه. آبسشن تازگی هم نویسنده رو از گفتن محروم می‌کنه هم خواننده رو از خوندن.

    شاید هم حال شما خوب شده و در نتیجه نمی‌نویسی. بله متاسفانه حال آدم‌ها خوب می‌شه. این هم از آفت‌های جهان مدرنه قاعدتا. انسان باید زار و نزار باشد و با یک دست بنویسد و با آن یکی چشم بگرید.

    ReplyDelete
  3. نوشتنت رو دوست دارم. الان با حال بی حالی از شرجی و گرما نشستم و دقایقی نوشته ات از فضای اطرافم رهانید مرا. سپاس آزمو، دلم واسه اون سال های بلاگ خونی و نوشته هایی مثل تو تنگ شده. مرسی برای همین نوشته های گاه و بی گاهت که هنوز یادم میاره توو فضای ایرانی هم زیبایی هایی هنوز واسم هست، کلی حرف واسه گفتن دارم، اما اینجا جااش نیست. خوش باشی دکتر خوب نویس

    ReplyDelete